می دان و مگوی ، می بین و مپرس
بی عشق به سر نمی رسد راه
ای پرده نشین این گذرگاه
ابری است که جمله کفر بارد
اول قدمی که عشق دارد
از تهمت کافری بری بود
منصور نه مرد سرسری بود
ببرید سرش سیاست شرع
چون نکته اصل گفت با فرع
نه چون و چرا نه کفر و دین است
در عشق نه شک و نه یقین است
حق را ز برای حق پرستند
آنان که ز جام عشق مستند
این عربده ایست سخت مشکل
دل حق طلبید و نفس باطل
او باشد و او دگر سخن نیست
چون در نظر تو ما و من نیست
می دان و مگوی تا نمانی
می بین و مپرس تا بدانی
وانگه قدم از قدم به در نه
سر بر قدم و قدم به سر نه
بی کام و بیان شو و بیان کن
بی نام و نشان شو و نشان کن
از هر چه قیاس تست بیشی
تو جان جهان نمای خوشی
میر حسین حسینی هروی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۷ ساعت ۳:۱ ق.ظ توسط عیسی با بایی
|